تنهایم

تنهایم و باور نمیکنم .تنهایی دشوار است ، دشوارتر اما باور این تنهایی است ... بعد اینهمه سال !









بغضم امان نمي دهد

آبي
ديگر اين آسمان بالاي سرم نيست
صدايي هم از اين خشکه رود کنار دستم
تسلاي دل نمي شود
گاهي
مگر صداي افتادن سروي
...
بغضم امان نمي دهد اين روزها









شادی


شادی ما
همین شکایت های گاهیانه خیابانی است
آن هم
به امید آنکه شاید برسد به خاک پایت









!ز شمع مرده ياد آر


اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!


اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر

علي اكبر دهخدا









وقتی مردم

و من شاعری بودم
که خیال خود را دوست تر داشتم
تا آرزوهای دیگران
و وقتی مردم
آب از آب تکان نخورد

85/4/29









راه نیز جایی ندارد برود

گاهی برخی فکر ها به ذهنم می رسد که به دشواری میتوانم خودم را از شر آنها خلاص کنم ،فکرهایی که از خیال بافی های ِ اغلب کودکانه آغاز می شوند وبه عمق لحظه های جاری زندگی ام راه می یابند و زمانی می رسد که می بینم با آنها یکی شده ام و با آنها زندگی می کنم. دیگر خیال نمی شود گفت به آنها آنقدر که در همه جای ِ زندگی ام قرص و محکم حضور پیدا می کنند ، باید با آنها کنار بیایم . حالا آنقدر زیاد شده اند که دیگر جا برای ِ هیچ چیز دیگری – حتی این زندگی جاری – باقی نمانده است تنها خیال است و خیال است و خیال ...

عباس صفاری را دوست دارم ، بسیار هم دوستش می دارم تصور امروز من ، منی که دیر گاهی است که با هیچ کس درباره هیچ شعری هم کلام نشده ام این است که اگر نبود کتاب دلپذیر کبریت های خیس ِ عباس صفاری حالا دیگر فرسنگ ها از شعر دورتر بودم :

...

نگران نباش

راه نیز جایی ندارد برود

سفره نذری هم نیست

که دیر اگر رسیدی

از میان برهوت برچیده شود

...

حالا از انبوه خیال های روزمره سهمی هم به صفاری می دهم ، شاید بعدِ من بفرستند به نام ِخودش آن سرِ دنیا ! که بداند من بیقرار ِ تمام شدنِ آن نذر کذایی نبود ه ام.

حالا برای چه بعدِ اینهمه وقت اینها را می نویسم ، نمیدانم؟!









قیصر امین پور از میان ما رفت

ناگهان .....

چقدر ..............

زود ......









کمی به راست می روم

حالا مدتی شده که برای رسیدن خیلی بی تابم ؛ مرز های گذشته دیگر برایم مفهومی آنچنان ندارند که منجر به جدا شدن شوند . حالا مرز های موهم برایم سرشار شده از دیدنی های نادیده و فرصت های نیامده و زندگی های نکرده . وای خدای من ! گاهی با خودم می گویم که اگر در این بیست و چند سال راه های دشوار ِتلاش برای درک معنای زیستن در این سرزمین را کم و بیش نیاموخته بودم با این دشواری های زیستن چه می کردم ؟

کمی به راست می روم

که ار کنار جوی آب گذشته باشم

و کمی هم

آرام تر،

تا صدایش را

بیشتر بشنوم

خیال نمی کنم

که در عصرگاه پاییزی تهران

حادثه ای تازه

چمشم به راهم باشد

امتداد خیابان را

تماشا می کنم

تا دور دست دود

که خیلی هم دور نیست !

و کسی شبیه خودم را

خیال می کنم

که به همین خیابان شادمان است و

همین آب .

محمد گلابی آبان هشتاد و شش









روند فعالیت صنفی



نمی خواهم تلخ باشم اما گاهی آنقدر دور و برم پر می شود از واهمه های ناگزیر که بی اختیار از زهر مار هم تلخ تر می شوم . همین دیروز بود که به مدد سمینار معماری پایدار یکی از هم دانشکده ای های قدیمی را دیدم،شکر خدا اوضاع مالی خوبی داشت یک شرکت مشاور درشت راه اندازی کرده با سی تا کارمند و چندین پروژه درشت تر! دوست قدیمی ما در ضمن مشاور شهرداری مشهد هم شده است و نیز عضو کمسیون تصویب طرح شهرداری
من هیچ وقت طراح درجه یکی نبوده ام ادعایی هم ندارم، این است که این بیکاری های معمارنه امروزی را به پای کم کاری های گذشته می نویسم ،اما از بیکاری بسیاری از همکلاسی های سابق ام که طراح های خوبی هم بودند غمگین و متحیرم ! البته اشتباه نکنید منظور من از کارخرحمالی در دفاتراساتید سابق نیست ،که این جور خر حمالی ها الحمد لله همیشه برای همه هست .کی می شود که کسی با سواد و معلوماتی کامل سوار بر اسب سفید از راه برسد و دست کم نقدی درست درمان بر روند فعالیت صنفی معماران ایران بنویسد

ربنا اتنا









می ترسم

سال هاست که از این خیابان ها می گذرم و هر سال در همان مسیر قدیمی باید ساختمان های تازه ای را تحمل کنم که زندگی کردن را به افسانه بدل می کنند .بچه های شهر های بزرگ امیدی به گریز از آپارتمان نشینی های ناهنجار ندارند و فضا های عمومی آنقدر اندک است و آنقدر نامطلوب که بیم آن دارم که نسل بعد نفس کشیدن خارج از این قوطی های سیمانی را از یاد ببرد . گاه از تجسم شهر ها و خانه ها و آدم های فردا می ترسم !!؟